![]() |
![]() |
|
|
وآنكسي كه نيمه ي من بود به درون نطفه ي من بازگشته بود و من در آينه مي ديدمش كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود و ناگهان صدايم كرد و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم.... ادامه مطلب |
|
با استقبال از غزل سيد مهدي موسوي:ناگهان زنگ مي زند تلفن تقديم به دانشجو ...تقديم به صاحب انديشه....
مرگ بر...مرگ بر/گ جشن تبر روزميلاد آذرت باشد صف اول بايستي و سپس كفن مرگبر برت باشد شاخه شاخه به ريشه ها زدنت تبرت را بغل كند بدنت روز ميلاد برگهاي جوان گيوتين رويش سرت باشد سعي كن ابلهانه خوش باشي به چِرا نه!به دشت هاي چَرا! مثل بره به اعتماد شبان بله قربان عرعرت باشد سطل آشغال باش و فكر نكن پشت سر باش و رو به آينده سعي كن با تمام انكارت خرشدن عين باورت باشد پله ها را يكي دوتا بدوي تابه سلف گرسنه ات برسي وسط سلف درد سرو كني منت دولتت سرت باشد روزهابي كسي و بيكاري نصف شب پرسه و ولنگاري دختري هم كه دوستش داري خائني مثل مادرت باشد روز بي اعتباردانشجو چشم ها را ببندي از حسرت سرتو توي سيني نقره هديه به قلب رهبرت باشد! ((نحسي هراطي))
ادامه مطلب |
|
دوستانت را فراموش كرده اي كه بگويي منزجري ...از همه چيز اين سراب خوشاب و البته رنگ... مي خواهي ارتجالي حرف بزني ارتجالي شاعر باشي ارتجالي فلسفه ببافي ...مي خواهي هي آه هاي كشدار بكشي هي سرت را بكوبي به همه چيز و دلت را چنگ بزني كه درد عميقت را بپاشي روي ديوار روبروت...تو يك صبح از خانه خارج شدي اما هرگز برگشتنت به خودت شبيه نبود ...رفتن دو تا پاي تازه مي خواست كه خريدي حالا كه مي خواهي تازه تر برگردي برگشتنت تازه نيست......تازه نيست.... پيانو بزن كه ببافي طول مسيرت را ...پيانو بزن تا ببافي تمام طول مسيرت را ...پيانو بزن تا ببافي طول تمام مسيرت را..تو بيرحمانه وجود داري...تو بيرحمانه توي اين سراب هستي.... تصويري كه تلاش داري بگويي: نه!من نيستم...اما تو هستي مثل همه ي آدم ها...همه ي احمقهايي كه ابلهانه مي پندارند حق زيستن دارند...تو هم يك تصوير قلابي تو ي يك تابلو كنار همه هستي! تلاش نكن! اعتراضي وجود ندارد...تو فقط عكسي هستي كه تاريخ ندارد....توسرابي .... همه چيز سراب است... به شهوت عميقت ته ريشه پراكني درخت ها ...به شهوت عميقت توي خارش لثه ...به شهوت عميقت ته نفرت از هماغوشي..... به نفرتت از خواهش هاي مكرر تنت..به نفرتت از نتوانستنت...به نفرتت از ديدن و پلك نبستنت...به نخواستنت نخواستنت... به تصويرت ته دوتاچشم دروغگو كنج آيينه...به نفرتت از پرده پرده پرده... نفرت از ديدن ...ديدن تلاش محقر اين همه تصوير بيهوده كه چنگ مي زنند با همه ي وجود به زنده ماندن...كه چنگ مي زنند به زندگي منفورشان...كه خريد كنند كه بخورند كه بياشامند كه راه بروند توي كوهستان ها كه توي پارك ها چادر بزنند كه عاشق باشند كه دوست داشته شوندكه شاد باشند و شاد شاد شاد فرياد بكشند...كه از حقارت دنيايشان شادباشند كه از حقيربودنشان شاد باشند كه سكس كنند كه سكس كنند كه سكس كنند تا عميقادرك كنند كه زنده اند....چه مضحكانه تصويرهاي بدبختي كه عميقا مي خواهند بگويند واقعي هستند....انسان هايي كه جز تصويري از انسان نيستند...زندگي كه جز تصويري از زندگي نيست...زندگي جز يك سراب...يك خواب...يك خواب ..خوابي كه داري مي بيني نيست..... تلاش مي كني بگويي :نه!من نيستم!تلاش نكن كه بگويي: نه!من نيستم! تو به طرز فلاكت باري با اينهمه تصوير سنجاق شده اي...اعتراضي وجود ندارد...تو متنفري اما حقيري...چون به درد همگان دچاري ....چون به بيهودگي دچاري ..چون نمي تواني از خودت و از نيازهاي حقيرت كنده شوي تو نمي تواني خودت را دوربيندازي و قهرمانانه بگويي من تنها يك تصوير ساده نيستم!تو يك تصوير بيجاني...زندگي يك تصوير بيجان است....بيهوده تلاش مي كني كه حقارت مردم را ...حقارت نيازهايشان را از خودت دور بداني...نه عزيزم!همه ي اين همه حقارت ناشي از نياز، در تو هم هست ....چيزي كه نفرتش داري اما گريزش را نداري.... تمام ملا صدرا تا نمازي را ...تمام نمازي تا زند را ...تمام شيراز را...تمام هر جا را...تصاويري متحرك جوشان خروشان عجول : در ««شهوت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي»» و تو بخودت مي گويي: ««نگاه كن چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند....»» از روزنامه فروش دكه ي ملاصدرا متنفري... ....از سعيد متنفري ...از امين متنفري....از روزنامه خر هاي خيابان ملاصدرا متنفري...از نيكزاد متنفري...از علي متنفري...از موسسه زبان متنفري...از دانشكده متنفري...از دكتر رياحي متنفري...از دكتر حسنلي متنفري ...از دكتر نيري متنفري....از دكتر واردي متنفري...از طاهره متنفري ...از فرزانه و سميه و انسيه و مدينه و رضا و زهرا و شيرين و الهام متنفري...از يلدا متنفري... از پنجا ه تا شاگردت كه هرروز به لبخند تو آرام مي شوند متنفري...از پنجاه تا شاگردت كه هي با دروغ هايت زندگي را برايشان زيبا تصوير مي كني متنفري...از پنجاه تا تصوير بيجان كه توي چشمهاي تو زل مي زنند و از فرط رضايت مي خواهند مريدت باشند متنفري...از خوابگاه مفتح ...از دانشجويي كه خودش را از پنجره رها مي كند متنفري...از دانشجويي كه خودش را از طبقه ي هفتم بر سنگفرش زير خوابگاه خسته خسته خسته شكسته بسته له شده مي يابد متنفري.... از بيمارستان رواني متنفري...از افشين و ابراهيم كه هي آرامبخش مي خورند و هي شوك مغزي مي شوند متنفري ...از كافه فروغ كه هي ميروي با تنهاييت فلسفه –شعر مي بافي متنفري....از خانه ي سالمندان متنفري.......از معلوليت متنفري ... از بابا متنفري...از مامان واز همسايه از دوست و فاميل و آشنا متنفري...از خدا متنفري...از باغ ارم متنفري...از پل علم پل علم پل علم متنفري...از اين همه تصاوير متحرك متنفري ... از عشق متنفري...از نفرت متنفري....از نفرت متنفري ...از نفرت متنفري...تو از همه متنفري چون از خودت متنفري! زندگي جز يك سراب ...يك خواب...يك خواب...خوابي كه داري مي بيني نيست...!
ادامه مطلب |
|
بگذار به دنيا يت بياورم|بگذار به دنيا بيايي|خواهش مي كنم به دنيايم بيا|ميخواهم نه ماه- نه تا ماه كامل- را در شكمم باشي بعد بپري بيرون/ مي خواهم نه ماه تو را در خودم بزرگ كنم /مي خواهم آبستن تو باشم/ مي خواهم مرد آبستن تو باشم |مي خواهم تو را به دنيا بياورم .....تو روايت من باش/ تو راوي من باش/ تو مرا به دنيا بياور ....بهترين من ! اي يار !اي يگانه ترين يار! ديشب خواب مي ديدم داشتم تو را مي زاييدم |دردي نداشتم فقط توهم درد مرا دردناك كرده بود|داشتم راه مي رفتم كه تو داشتي با پا به دنيا مي آمدي| داشتي سرازير مي شدي از من كه پابه پاي من متولد بشوي ....اي يار اي يگانه ترين يار! مي خواهم امشب براي تولدت زمان تعيين كنم|مي خوام بدوني بايد بياي بيرون |بايد از من متولد بشي بايد منو بدنيا بياري.... اي يار اي يگانه ترين يار! غم هاي بيدليل غم هاي بيدليل غم هاي بيدليل|امشب دچار تب گفتاري....غمهاي بيدليل داري...داري كه بيفتي از كوه توي تاكسي ....داري كه بيفتي از رو گذر علم...داري كه بيفتي از جنين توي خودت...داري كه بيفتي از افتادن...داري خودت رو مي اندازي ...از همه جا توي يه خيابون دراز مثل جنيني كه بايد با بند ناف خودشو حلق آويز كنه....من امشب تو رو مي زام! دارم كه بيفتم از ملاصدرا تا هدايت به بوف كوري چشم شراب شيراز!دارم كه بيفتم از خوابگاه ...دارم تو را بيندازم...اي يار اي يگانه ترين يار... مي خواهم تنها مرد آبستني باشم كه جهان به خودش ديده|مي خواهم اولين مردي باشم كه از شكم يك مرد بدنيا مي آيد|مي خواهم مرا به دنيا بياوري| تو بايد امشب منو بزايي!اي يار اي يگانه ترين يار... من يكشب با تو هماغوش خواهم شد...من يكشب با تو هماغوش خواهم شد... مي خواهم بروم به خوابم يكشب خود را در بسترم بيابم يك شب يك شب كه با خودم هماغوش شوم يك شب كه با خودم بخوابم يكشب امشب تمام غم هاي بي دليل مدلول هاي ناگزير تواند...«امشب در يك خواب عجيب رو به سمت كلمات باز خواهد شد»...امشب من به دنيا خواهم آمد با جنيني در آغوشم| تو تنها مردي هستي كه از بوسه ي من آبستني تو امشب به خواب ميري....و فردا درآغوش من بيدار خواهي شد.... انگار توي پستان هاي مردانه م پيانو مي زنند! براي پستان دردي كه باز مي گيري/مرا كه بچه ي دندان گرفتن شيري/سي و دوحرف سي و دو شروع دنداندرد/كه مي كشندم تا كش بيايمت از مرد ..... انگار يكي از سينه هاي من شيرآب رو باز مي كنه تا چك چك چكش به صندلي لقت و فكر كن به ميخ/ك بدبويي .....از صبح غيژوغيژ و مغزت را /تشريح مي كني ته گردويي! پاييز رو دوس دارم چون تو پاييز از تو آبستن شدم ...پاييز رو دوس دارم چون تو پاييز تو رو آبستن شدم...پاييز رو دوست دارم چون تو پاييز زاييدمت... از پاييز متنفرم چون منو تو پاييز روايت كردي ....تو راوي آبستن من بودي ...تو راوي آبستن من بودي... امشب به دنيا بيا...امشب به دنيا ميارمت...امشب منو در آغوشت شير بده...اي يار اي يگانه ترين يار....
مي خواهي فرياد بكشي تو گوش خودت پنج سيم تاري/ك انگشتتو كه ....مي خواهي خودت رو توي گوش خودت كر بشي كه: ببين مرا فريادي كه مي...نمي شنوي/صداي پرشدن چاي تو ليوانت/هنوز مي رسد از گوش خالي ونگوگ/
يكشب از مردي آبستن شدم //يكشب مردي را خواهم زاييد: من هستم من هستم من هستم من در آينه ها شمع تولد روشن/ كردم. ديدم نوزادي در بغلم يكشب كه از خودم شدم آبستن.
امشب خودم را خواهم زاييد....خودم را خواهم انداخت... ادامه مطلب |
|
حالا احساس مي كني جزيي از زندگيت رو نداشته اي احساس مي كني تا حالا انگار بخش بزرگي از زندگيت گم شده بود ،به فكر فروميري و دلت پر ميشه. مي گي خدايا من چقدر از گذشته جداشده م انگار هيچ وقت توي گذشته نبود م انگار اين ها جزيي از زندگي من نبوده ن. آلبومت رو باز كرده ي و به بچگيهات نگاه مي كني اما واقعا كو اين بچه ي تو آلبوم ؟كجارفت؟تو چيزي يادت هس؟نه چيز زيادي يادت نيس...نه از بچگيهات خاطره ي زيادي داري نه از هيچ وقت ديگه اي. مرده ها هم توي آلبومت هستن !اصلا اينهمه وقت چرا از اينهمه آدم توي آلبومت بي خبر بودي؟اينها مرده ن حسين!وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم من با اينها زندگي كرده م باهاشون خاطره دارم اما اينها خيلي وقته مرده ن و ديگه پيش من نيستن .....واي خدايا! دفتر خاطرات بچگيهات!اه ه ه ه ه اين كه فلانيه!اون هم اونه!اين يكيو !چه روزگاري باهم داشتيد دوستهايي كه با بلاهت تمام براي هم يادگاري نوشتين: كسي كه هيچوقت شمارا فراموش نخواهد كرد....فلاني شما هميشه در قلب من خواهيد ماند....فلاني آقاي.......شما بهترين دوست من بوده ايد و من هيچ وقت شمارا فراموش نمي كنم و هميشه باشما دوست مي مانم و افتخار مي كنم و در قلب من هستي! امضا....فلاني اينها يك زماني مثلا دوستانت بوده ن عكسهاشونو كه نگاه مي كني مي بيني چند تا گردالوي كوچولو هستن كه از فرط كوچيكي گردن ندارن ....اما الان!همين گردالو هاي كوچولو رو با نردبون يا تير چراغ برق بايد ديد و گردنشونو كه تبر هم نميزنه. ديدن خاطرات گذشته منو به فكر فرو برد به خودم مي گويم در كل زندگيت چقدر آدمها آمده اند و رفته اند ؟چقدر عبور ومرور موقت داشته اي؟چقدر از اين عبورها دايمي بوده اند؟ به اين نتيجه مي رسم كه من هيچ وقت دوست به معني واقعي نداشته ام !اصلا دوستي ندارم ،همه آشنا هاي من هستن!غريبه هاي آشنا !آره اين همه آشنا كه هركدوم نقطه ي مشتركي در زندگي من دارن ،ارتباط با خيلي ها فقط به خاطر ادبيات ،بعضي ها درس ،بعضي ها كار !خيلي ها هم كه دوستم شده اند محض خواسته اي بوده وقتي هم اون خواسته برآورده شده رفته ن رد كارشون.به خودم مي گم خوب آدما همينن ديگه!كم نبود ن كسايي كه براي يك نياز پيشم اومده ن و بعد از اونهمه قربون صدقه و چاخان رفته ن كه رفته ن!و البته براي من هم مهم نبوده چون هيچ وقت هيچ چيزي براي من مهم نبوده .من اصولا آدم بي قيد و قانونيم كه تو هيچ چارچوبي قرار نمي گيره، آمدن و رفتن ها روم تاثير نمي ذاره، چون احساس مي كنم چيززيادي ندارم براي از دس دادن والبته چيز زيادي هم از زندگي نمي خوام. داري فكر ميكني به گذشته ،اين آلبوم عكس ها چقدر دور ودير اما نزديك و زود ند!انگار همين ديروزهابود. هميشه با ديگران خوب رفتار مي كني و اين خوش رفتاري زيادي هميشه كار دستت داده !هميشه دوست داري با همه گرم بگيري، سريع پسر خاله مي شي اما هميشه چوبش روهم مي خوري چون آدمهاي دوروبرت نگاه تورو ندارن ،نگاه تو بي قيد و قانونه ،تو چارچوب نيس كه از سر نياز باشه يا از سر منظور.اما دورووريهات عادت دارن از تو منظور پيدا كنن اصلا نمي تونن حرف بي منظور و نگاه بي منظور رو بفهمن.نمي تونن محبت بي منظور رو درك كنن.دوس داري به همه كتاب بدي با همه حرف بزني اگه كسي ناراحته باهاش حرف يزني تا آروم شه اگه....واسه چن نفر تا حالا كتاب بردي؟به چن نفر لطف كردي و بعدش ديدي محبتت ايجاد سوتفاهم مي كنه؟به چن نفر زنگ زدي و به چندين نفر اسمس زدي و مي زني؟جنسيت واست مهم نيس دختر باشه يا پسر! نميخواي تو قيد جنسيت بموني، چون دوس نداري بين خودت وهمه سيم خاردار بكشي وبراي خودت مرز تعيين كني.خودت هم مي دوني چقدر باعث سوءتفاهمي!چقدر ديگران براشون عجيبه اين يارو ...آره به رفتارت فكر مي كنن وبه حرفهات چون عادت ندارن خارج از چارچوبشون به تو نگاه كنن.البته تو اصلا برات مهم نيس ....بگذار هرچه مي خوان فكر كنن...بگذار هرچه باداباد...تو پرورده ي قلبتي پس هرچه قلبت گفت. تنهايي رو دوس داري ،عين بچگي هات!از شلوغي بدت مياد ،تو جاهاي شلوغ افسرده مي شي و احساس شعر گفتن بهت دس مي ده!از دنيا فقط يه گوشه ي دنج مي خواي و بس!كوه هم كه مي ري تنهايي مي ري،سينما هم تنهايي مي ري ،پارك هم فقطباخودت مي ري همه ي لحظه هات عاشق تنهاييتي !اين لحظه ها احساس مي كني بيشتر از هر لحظه اي شاعري!و شعر غليان مي كنه و ازچشمهات ميريزه و كل شهر رو آب مي بره ، تو خودتو تو سيلاب رها مي كني وبعدها خودتو تو ساحل يه اقيانوس از آب مي گيري!اقيانوسي كه يه جزيره ي كوچيك و يه نفره داره!جايي كه مال توه. دارم به بچگي هام نگاه مي كنم .به عكس هايي كه هيچ وقت شاد نبوده ن هميشه غمگينن هيچ عكسي ازبچگيم لبخند نداره.....چه دنيايي بود!آدم بوديم اما بي منظور آدم بوديم .همديگرو دوس داشتيم اما هيچكدوممون فكر بد نمي كرديم .اگه با هم دوس مي شديم به خاطر يه نياز يا يه كار و ياهرچيز ديگه اي نبود....ما به خاطر اين همديگرو دوس داشتيم كه يه آدم واقعي بوديم. هيچوخت نفهميدم عشق چيه .هيچوخت هم نمي خوام بدونم اما سال ها پيش يك دوست مطلبي براي چاپ در نشريه ي دانشجويي بهم داد كه اينجوري تموم مي شد: من مواظب عشقم هستم تو هم مواظب عشقت باش.و البته منظورش از عشق علاقه ي بي واسطه به همه بود نه اين عشق آدم آهني ها!!!.اين دوست يك دوست واقعي بود اما بعد ها برخلاف اصول دوستي و عشق اظهار دشمني مي كرد و من هميشه سعي مي كردم اين دشمن رو دوست داشته باشم چرا كه دوست داشتني بود،چرا كه در نگاه خالص من اون يك پديده ي خالص بود...چرا كه متفاوت بود...چرا كه مثل من بود...شايدهمزاد من....اما من نمي دونستم هيچ همزادي ندارم!!!
آره،بعضي ها بي دليل عاشقم بوده ن و بعدها بي دليل از من متنفر شده ن،بعضي ها هميشه بي دليل دوستم داشته ن و بعضي ها هم هميشه از من بدشون ميومده.من هيچوخت تحفه اي نبودم،اما نمي دونم به چه خاطر مورد عشق يا حسادت واقع شدم!بعضي ها فكر ميكنن كه دشمن منن درحاليكه من هيچوخت هيچ دشمني ندارم و نداشته م.
داري فكر مي كني اين دنيا واقعا ارزششو نداره !اين دنيايي كه همه چيزش به سكس ختم ميشه و همه چيزو براين اساس تعريف كرده ن چه چيزباارزشي داره كه بتونه برات مهم باشه!آره ترجيح مي دم پشت عينك دوديم كل شهر رو قايم شم .از بچگي هات همين طور بودي ،هيچ چي واست مهم نبوده هيچ وخت واسه چيزي نجنگيدي حتي براي ادبيات .هيچوخت خودتو به كسي يا چيزي تحميل نكردي ،خودت بودي و كنج اتاقت والان هم كه خوابگاهي تويي ويه اتاق تك نفره.ادبيات رو دوس داري اما هيچ وقت نتونستي جلوي دلتو بگيري كه عاشق چيزهاي ديگه نباشه.نه رنگ خاصيو بيشتر از همه دوس داري نه غذاي خاصي نه پديده ي خاصي بلكه همه شونو دوس داري.از گيا هپزشكي تا دامپزشكيو مطالعه مي كني ،عاشق فلسفه و منطق و عرفاني ،روانشناسي و جامعه شناسي و.... هيچ وقت ادبيات حرف اولت نبوده اما عاشق ادبيات هستي و بودي ...ادبياتي كه هيچ وخت خودت رو بهش تحميل نكردي ...هنوز هم هيچ كدوم از نزديكانت نميدونن شعر هم مي گي ....البته مهم نيست.
زندگي پراز چيزهاي زيباست،زندگيو دوست دارم با همه ي آدمهاش با همه ي موش هاش.
نه مظلوم بودم نه ظالم ،خوشحالم از هيچ كس نفرتي ندارم ،خوشحالم هيچ وخت از كسي بدم نيومده.خوشحالم با اينكه آدم نيستم اما آدم ها رو دوست دارم.
يكي از همين آدمهايي كه يه روزي دوستش بودم يه شب رو موتورسيكلت بهم گفت:من كلي دوست دارم هميشه سرم شلوغه!داشت به تنهايي من طعنه مي زد! اون نمي دونست من هيچ همزادي ندارم!!!
ديشب خواب آدم ها رو ديدم ،شايد انگيزه ي اين نوشته روياي چند تاآدم بوده كه روزي دوستشون بودم.موش ها هميشه آدم ها رو دوست دارند.
ادامه مطلب |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به خواننده ي پرحوصله،اهل تامل و وقت گذارخوشامد مي گويم.
|
| نوشته های پیشین |
|
دى ۱۳۹۰ آذر ۱۳۹۰ آبان ۱۳۹۰ مرداد ۱۳۹۰ خرداد ۱۳۹۰ بهمن ۱۳۸۹ |
| آرشیو موضوعی |
| موضوعي ثبت نشده است |
| پیوندها |
|
پدرغزل پستمدرن رقص روي سيمهاي خاردار دراين شب آهسته ببخش اگر چندغزل معطل مي شوي قطعيت ناديا سپيده دمي كه بوي ليمو مي دهد هواداران غزل پستمدرن |
|
RSS
|